رضا آهنگر پور آخرین روز سالش را با اختصار ولی بامزه گزارش کرده است. زیبایی این انشا در تضادی است که میان محتوای آن و لحن نوشتاریش وجود دارد.
ساعت هفت صبح
هنوز من خوابم ، امروز قرار است با پسر خاله هایم برویم ساری .
ساعت هشت صبح
من از خواب بیدار شدم ، پدر و مادرم را دیدم که هنوز باسرعت داشتند وسایلمان را آماده می کردند تقریباً یک هشتم ساک پرشده بود .
ساعت نه صبح
الان من آماده شده ام و لباسهای جدیدم را پوشیدم راستش را بخواهید همه ی لباسهایم قهوه ای بودند و به من احساس بدی میداد انگار بین یک سری چیز ... بودم . حالا راه افتادیم .
ساعت ده صبح
بساط صبحانه را چیده بودیم البته در ماشین ، من که صبحانه ام کوفتم شد ، چون همش پدرم به ما می گفت که درست غذا بخورید وهیچی تو ماشین نریزید . آخر مگر می شد با این همه پیچ و دست انداز چیزی تو ماشین نریزیم من که رسماً یک لیوان شیر کاکائو را در ماشین خالی کردم و به پدرم گفتم ، شرمنده اخلاق ورزشی ، نمی تونم نریزم و چندی بعد پدرم ترمز زد و لیوان شیر کاکائو ئی که در دستم بود روی شیشه ی جلو ی ماشین خالی شد ، البته خودم هم در این امر خیر نقش بسزا ئی داشتم ولی عوارض جانبی اش را نادیده گرفته بودم و فکر نمی کنم دیگر یادم برود .
ساعت یازده صبح
الان دارم با برادرم کشتی می گیرم ، در واقع دعوایمان شده بود ، سر این که کداممان قوی تریم .
ساعت دوازده ظهر
حالا من خوابم و لحظه ی ورودمان به ساری است .
ساعت یک
هنوز هم خوابم و هیچ نظری ندارم .
ساعت دو
قرار بود که عمو ها و خاله ها و پسر خاله هایم ساعت ده این جا باشند ولی فعلاً که بی کاریم .
ساعت سه
من و برادرم به صورت کاملاً محرمانه در ظرف غذا را بازکردیم و سفره را طوری درست کردیم که هم جای کمی بگیرد و هم دسترسی راحت به آن داشته با شیم .
ساعت چهار
مادرم به آن ها زنگ زد که بپرسد کجایند و بعد مشورتی با پدرم کرد . پدرم شرط بست که این ها با این وضعیت ساعت دوازده شب هم به این جا نمی رسند .
ساعت پنج
الاف .
ساعت شش
بی کار .
ساعت هفت
در حال تفکر .
ساعت هشت
در حال رادیو گوش دادن بودم که در این حال به پدرم زنگ زدند و گفتند که وارد ساری شدند .
من هم همان لحظه به پدرم گفتم : بابا ، سوئیچ . در ابتدا پدرم کپ کرده بود و بعد گفت چی کار داری ؟ گفتم مگه شرط نبسته بودی .
ساعت نه
بالاخره همه جمع شدیم و لحظه ی سال تحویل سال را در کنار هم سپری کردیم.