زنگ انشا

زنگی که دوستش داریم

لحظۀ سال تحویل/ محمد صالح اسدی
ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٦ 

همش دعوا می کرد. سر هر چیز کوچکی، یک دعوای تازه راه می انداخت.هی می گفتم:

-        مادر من، بی خیال، قهر نکن، سال تحویله، بیا بشین سر سفره هفت سین. دعوا رو کنار بزارید.

   می گفت:

-        من با اون مرتیکه عوضی هیچ کاری ندارم. برید باهم سال تحویل کنید. فردا شما هم عین اون بابا بی خاصیتتون می شید. همش دنبال خوش گذرونی و رفیق بازیه.

دیدم از مامانم چیزی عایدم نمی شه.زنگ زدم به بابام:

-       بابا،سال تحویله. کجایی؟

-       من با اون مامان وحشی تون هیچ جا نمی شینم!

-       بی خیال، مامانم نمی یاد. یه نفره که نمی تونم سال تحویل کنم.

-       باشه؛ سعیمو می کنم ببینم چی میشه.

یکدفعه فکری به سرم زد.چند دقیقه تا سال تحویل بیشتر نمانده بود.گفتم:

-        مامان، بابا رفته بیرون. نمی یاد. پاشو برو دست و صورتتو بشور بیا.

 تا رفت،سریع در اتاقارو قفل کردم. مامانمم نفهمید. نشسته بودیم که دیدیم بابا اومد. مامان پاشد که بره تو اتاق، ولی دید در قفله. گفت:

-       چرا درو قفل کردی؟

گفتم:

-       تورو خدا چند دیقه بیا بشین. سال که تحویل شد، هرجا خواستی برو.

نشست. لحظه ی سال تحویل، اولین چیزی که از خدا خواستم، آشتی آنان بود. صدا ی توپ ها که آمد، پدرم بلند شد و رفت تا با مادرم آشتی کند. اولش مادرم ناز می کرد؛ ولی بعد راضی شد که حد اقل دیگر دعوا نکند! عجب دعایی کردم! یکدفعه یک ساعت بعد دیدم که دارند با هم می خندند! با خودم گفتم:

-      خدایا، دمت گرم؛ خوب هوامو داشتی!

بلند شدم و یک نماز شکر به جا آودم که وسطش دوباه صدای دعوای آنان بلند شد!...


کلمات کلیدی: محمد صالح اسدی ، سال تحویل
 
روز سال تحویل
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٦ 

رضا آهنگر پور آخرین روز سالش را با اختصار ولی بامزه گزارش کرده است. زیبایی این انشا در تضادی است که میان محتوای آن و لحن نوشتاریش وجود دارد.

ساعت هفت صبح

هنوز من خوابم ، امروز قرار است با پسر خاله هایم برویم ساری .

ساعت هشت صبح

من از خواب بیدار شدم ، پدر و مادرم را دیدم که هنوز باسرعت داشتند وسایلمان را آماده می کردند تقریباً  یک هشتم ساک پرشده بود .

ساعت نه صبح

الان من آماده شده ام و لباسهای جدیدم را پوشیدم راستش را بخواهید همه ی لباسهایم قهوه ای بودند و به من احساس بدی میداد انگار بین یک سری چیز ... بودم . حالا راه افتادیم .

 

ساعت ده صبح

بساط صبحانه را چیده بودیم البته در ماشین ، من که صبحانه ام کوفتم شد ، چون همش پدرم به ما می گفت که درست غذا بخورید وهیچی تو ماشین نریزید . آخر مگر می شد با این همه پیچ و دست انداز چیزی تو ماشین نریزیم من که رسماً یک لیوان شیر کاکائو را در ماشین خالی کردم و به پدرم گفتم ، شرمنده اخلاق ورزشی ، نمی تونم نریزم و چندی بعد پدرم ترمز زد و لیوان شیر کاکائو ئی که در دستم بود روی شیشه ی جلو ی ماشین خالی شد ، البته خودم هم در این امر خیر نقش بسزا ئی داشتم ولی عوارض جانبی اش را نادیده گرفته بودم و فکر نمی کنم دیگر یادم برود .

ساعت یازده صبح

الان دارم با  برادرم کشتی می گیرم ، در واقع دعوایمان شده بود ، سر این که کداممان قوی تریم .

 

ساعت دوازده ظهر

حالا من خوابم و لحظه ی ورودمان به ساری است .

ساعت یک

هنوز هم خوابم و هیچ نظری ندارم .

ساعت دو

قرار بود که عمو ها و خاله ها و پسر خاله هایم ساعت ده این جا باشند ولی فعلاً که بی کاریم .

ساعت سه

 من و برادرم به صورت کاملاً محرمانه در ظرف غذا را بازکردیم و سفره را طوری درست کردیم که هم جای کمی بگیرد و هم دسترسی راحت به آن داشته با شیم .

 

 

ساعت چهار

  مادرم به آن ها زنگ زد که بپرسد کجایند و بعد مشورتی با پدرم کرد . پدرم شرط بست که این ها با این وضعیت ساعت دوازده شب هم به این جا نمی رسند .

ساعت پنج

الاف .

ساعت شش

بی کار .

ساعت هفت

در حال تفکر .

ساعت هشت

در حال رادیو گوش دادن بودم که در این حال به پدرم زنگ زدند و گفتند که وارد ساری شدند .

 من هم همان لحظه به پدرم گفتم : بابا ، سوئیچ . در ابتدا پدرم کپ کرده بود و بعد گفت چی کار داری ؟ گفتم مگه شرط نبسته بودی .

ساعت نه

بالاخره همه جمع شدیم و لحظه ی سال تحویل سال را در کنار هم سپری کردیم.


کلمات کلیدی: آهنگر پور ، سال تحویل
 
سال تحویل
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸ 

شب سال تحویل تراژیک دانیال بی آزار قادیکلایی

برای شب چهار شنبه سوری چند تا بسته سیگارت گرفته بودم ، ولی آن شب به خاطربی حوصلگی و تنبلی از آنها استفاده نکردم و به خودم گفتم داخل ایام عید سیگارت ها را می زنم.

روزسال تحویل آمد و برادر بزرگترم که بیست سالش است گفت که می خواهد تمام سیگارت ها را از ظهر تا لحظه ی سال تحویل بزند، من هم گفتم :« هر کاری می خواهی بکن.» اوهم جدی گرفت و بعد از ناهار شروع کرد. نزدیک ساعت 3 دیگرخسته شده بود وبه داخل خانه آمد و سیگارت ها را روی اُپن گذاشت و رفت پای تلویزیون . بعد از آن مادرم سیگارت ها را برداشت و در داخل کمد قرار داد.

ساعت نزدیک 5 دقیقه به 9 بود و چیزی تا تحویل سال نمانده بود . برادرم از من پرسید: «سیگارت ها کجاست؟»ولی من جواب ندادم ؛ او دوباره پرسید و من باز هم به او توجه نکردم.   تا اینکه صبرش تمام شد و گفت:«مثل اینکه دانیال از دو تا سیگارت زدن من عصبانی شده و حرصش گرفته.» و بعد از ثانیه ای با لحنی کنایه ای گفت :«بیا ، بیا برو سیگارت خودت را بزن این قدر فیس و افاده نکن.» من همان موقع قهر کردم و رویم را به سمت تلویزیون برگرداندم و دیگر توجه به هیچ چیز نکردم ؛ تنها در گریه کردم .

هر چه نزدیکتر می شدیم به لحظه ی سال تحویل شور و شوق برادرم بیشتر می شد تا جایی که پدرم را هم به سوی خودش جذب کرد و دوتایی به ترقه بازی مشغول شدند؛ پدرم خیلی از من خواهش کرد که بیایم ولی من قبول نکردم.لحظه ی سال تحویل پدرم و برادرم که حواسشان نبود در حال بازی و من هم گوشه ای کز کرده بودم البته برای من دیگر این حالت عادی بود چون دقایقی بود که با آن روحیه سر کرده بودم. 


 
خونه مادربزرگه
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦ 

این هفته توی یکی از کلاس ها، یک قسمت از قصه های مجید و یک قسمت از خونۀ مادربزرگه خوانده شد که موضوع هر دو داستان ترس بود. یکی برای کودکان، که از «یک سر و دو گوش» نترسند، و یکی برای نوجوانان، که داستان مجید بود که از تسبیح معلم ریاضی وحشت داشت. با بچه ها کلی دربارۀ مخاطب حرف زدیم و دست آخر به این بیت مولوی رسیدیم:

چون که با کودک سر و کارت فتاد

                                                        هم زبان کودکی باید گشاد

خلاصۀ قسمت ۵ خونۀ مادربزرگه

امیر سید هاشمی

جوجه ها تازه هاپوکومار زخمی را پیدا کردند و به خونه مادربزرگه آوردنش تا یک فکری برای اون بکنند. مخمل از وقتی که هاپوکومار به اونجا اومده از ترسش رفته توی خونه و زیر لحاف قایم شده و اصلا هم بیرون نمی آید.

مادر بزرگه و بقیه با هاپوکومار آشنا می شوند و می فهمند که اون صاحبش را گم کرده و تصادف کرده و زخمی شده.مادربزرگ هم تصمیم می گیرد تا موقعی که صاحبش پیدا بشود اون را نگه دارد.

مخمل هم به خونه ی مراد فرار می کند. اما مادربزرگه اون را برمی گردونه و آقا حنایی از اون دعوت می کنه تا این چند روز تو خونه ی اونا بخوابه. اما مخمل شب ها خر و پف میکند و مزاحم آقا حنایی و خانواده می شود. صبح روز بعد که مادربزرگه صدای آقا حنایی را نمی شنوه می آید تا مخمل رو راضی کنه تا برگرده سر جاش بخوابه. اما مخمل راضی نمی شه و هاپوکومار هم که بهش بر خورده تصمیم می گیره بره. اما مخمل راضی می شه برگرده و سرجاش رو ایوون بخوابه.

بعد از چند ساعت مخمل صندوقی را می آره تا شب توی اون بخوابه اما وقتی می خواد به جوجه ها نشان بده که چه جوری توش می خوابه می ره توی اون و در صندوق باز نمی شه. مادربزرگ هم رفته خرید و نمی تونه به اون کمک کنه.

اول جوجه ها سعی می کنند در صندوق را باز کنند و بعد آقا حنایی. وقتی هیچ کدام نتوانستند این کار رو بکنند، دنبال مراد می گردند اما مراد هم مدرسه است و آقا حنایی هاپوکومار را مراد صدا می کند و هاپوکومار هم می آید و درصندوق را باز می کنه و مخمل را از خفه شدن نجات می ده.. و در پایان همه به مخمل که فکر میکرد مراد اون را نجات داده و فهمیده بود که اون نبوده می خندند و داستان به خوبی و خوشی به پایان می رسد.


کلمات کلیدی: سید هاشمی ، خلاصه نویسی
 
قصه ما دروغ بود
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٢ 

درس دوم نگارش بچه ها خلاصه نویسی است.

اولین تمرینی که برای این درس طراحی شد، این بود که هر کدام از بچه ها باید قسمتی از یک سریال تلویزیونی را ببینند و خلاصه اش را به کلاس بیاورند. برای این تمرین مدرسه چهار سریال را خریداری کرد: قصه های مجید، مدرسه موش ها، خانۀ مادربزرگ و سلطان و شبان

وقتی داشتیم خلاصه ها را در کلاس می خواندیم،یکی از شیطون های کلاس به اسم علی سرلک که خلاصۀ قسمت دوازده قصه های مجید را می خواند گفت : آقا آخر فیلم یه دفه قطع می شه پشت صحنه رو نشون می ده!

بچه ها پایان بندی قصه های مجید را نفهمیده بودند. قصه های مجید در پایان آخرین قسمت خود با این ترفند تمام می شود که خواننده را متوجه فیلم بودن کل ماجرا می کند و می گوید تمام چیزی که تا حالا دیدی، فیلم بود. برای توضیح این مطلب دست به دامن پایان بندی قدیمی داستان های ایرانی شدم:

بالا رفتیم ماست بود

پایین اومدیم دوغ بود

قصۀ ما دروغ بود

با این مثال همه فهمیدند چی شده و کیف کردند.

خلاصۀ قسمت یازده و دوازده قصه های مجید

نام داستان: شرم

 مجید با راهنمایی معلم فیلم سازی تصمیم به خرید یک نگاتیو با کیفیت عالی از بازار میگیرد و برای انجام اینکار نیاز به پول دارد. مجید به خانه میرود و از بی بی تقاضای پول میکند و بی بی به او میگوید میبینی که فرش من نیمه کاره است و فعلا پول ندارم . مجید با ناامیدی به پیش مشت علی میرود .مشت علی در پشت بام آنها کار میکرد و مجید مشغول به کمک کردن به او میشود . با مشت علی درباره ی حقوق کارگر و وضع حقوق صحبت میکند بطوریکه او ناراحت میشود و مجید باب حلال وحرام و حق کارگر را باز میکند . مشت علی پس از شنیدن این حرف ها از مجید دستمزد او را به او میدهد. مجید در اینجا با پول کارکرد خویش  برای خریدن فیلم  با کیفیت و نگاتیو بالا به مغازه فیلم فروشی رفت ولی آنجا دید که مغازه بسته است  پس به همین دلیل به بازار فرش فروش ها رفت و در آنجا آقای کیوان را دید . آقای کیوان هم آن جا مجید را دید و او را صدا کرد و به او گفت که این فرش را با علی مراد  به خانه ی ما ببر .آقای کیوان به مجید گفت که به علی مراد 50 تومان بده در صورتی که به علی مراد گفته بود بابت انجام این کار 100 تومان میدهد.وقتی مجید و علی مراد به منزل آقای کیوان رسیدند دیدند که همسر آقای کیوان خانه نیست و فقط دختر آقا کیوان خانه است که آن هم پولی ندارد پس  به همین دلیل مجید 100 تومان از جیب خود به علی مراد میدهد وعلی مراد میرود. صبح روز بعد مجید به سراغ آقا کیوان میرود و او را در مغازه نمیبیند پس به همین خاطر به در خانه ی آقا کیوان میرود ولی او را در منزل هم نمیابد چون دختر آقا کیوان به سفارش پدرش میگوید که پدرم خانه نیست. سپس مجید به نزد شریک آقا کیوان میرود و او را تعقیب میکند تا به مجلس ختم میرسد و آقا کیوان را میبیند. کنار او مینشیند و پیش خود فکر میکند که حتما در اینجا پول خود را از آقا کیوان میگیرد و متاسفانه میبیند که وی اصلا به روی خود نمی آورد. حتی او را تعقیب میکند و با او باب سخن درباره ی فرش را باز میکند ولی آقای کیوان پول او را نمیدهد......

از همین رو مجید دچار آشفته دلی و نگرانی میشود که نکند نتواند 100 تومنی ای را که به علی مراد داده است را از آقا کیوان بگیرد. مجید که بسیار به فکر حلال و حرام بود به نزد بی بی خود رفت و از او درباره ی حلال و حرام پرسید. مجید در حالی که در خیالات خود غرق شده بود ناگهان به فکر نوشتن نامه ای برای آقا کیوان افتاد و نامه ای برای آقا کیوان نوشت و به راسته ی طلا فروش های بازار رفت ولی دید که مغازه ی طلا فروشی بسته است سپس به راسته ی فرش فروش های بازار رفت ولی آقای کیوان را آنجا هم ندید. پیش شریک آقا کیوان رفت و از او درباره ی آقا کیوان سوال کرد و او به مجید گفت که آقا کیوان بیمار شده و در خانه است به همین دلیل مجید برای اطلاع از صدق قضیه به خانه ی آقای کیوان رفت و آنجا تزریقاتی را دید که از خانه ی آقا کیوان بیرون می آید مجید پیش او رفت و از او حال آقای کیوان را پرسید فرد تزریقاتی به مجید گفت که آقای کیوان دچار بیماری سختی شده. فردای آن روز مجید دوباره به در خانه ی آقای کیوان رفت ولی دید کسی در خانه نیست از همین رو به در خانه ی همسایه ی آقا کیوان اینها رفت وآنجا فهمید آقای کیوان به بیمارستان رفته. مجید با شنیدن این حرف بسیار نگران آن 100 تومانش میشود پس به همین علت خود را به سرعت به بیمارستان میرساند و تازه آنجا متوجه میشود که آقای کیوان به عنوان همراه بیمار به بیمارستان آمده کمی خیالش راحت شد ولی تا خواست که آن قضیه 100 تومان را بگوید شریک آقای کیوان آمد و آقای کیوان مشغول صحبت با وی شد سپس مجید با ناراحتی از بیمارستان خارج میشود و آنجا آقای پوراحمد میگوید کات و مجید شروع می کند به دعوا که چرا او را اینقدر معطل می کند و...

 


کلمات کلیدی: خلاصه نویسی ، علی سرلک
 
فکر خبیث
ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٦ 
من نمی دانم چکار کرده ام که اینقدر بچه ها از دستم عصبانی هستند. ببینید سید پویا میرحسینی چه چیزهایی پشت سر معلم انشایش می گوید؟ واقعاً من اینطوری هستم؟ واقعاً هستم؟ هستم؟ حالا گیرم که یکی دو دونه از بچه ها را بزنم داغون کنم یا از پنجره بندازم پایین، این چیزها که دلیل نمی شه معلم بدی باشم. می شه؟ نه، نمی شه!
فکر خبیث
خون تمام اطرافم را فرا گرفته بود و معلم انشائ شیطان صفت با قهقه های بلندش فرار می کرد و نور مانند کاراگاهی او را تعقیب می کرد و چراغ ها خاموش می شدند و وقتی پا شدم شروع به راه رفتن کردم ولی آن زمین انتهایی نداشت و من در سیاهی مطلق گم شدم...

کلمات کلیدی: پویا میرحسینی
 
شورش در مدرسه(3)
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢ 

محمد صالح در قسمت سوم از داستان دنباله دار «شورش در مدرسه» حسابی همه را غافلگیر کرده است.

مدرسه رسمی می شود

سوم آبان. یکماه پس از شروع سال تحصیلی. هیچ کس اتفاقات این یک هفته گذشته رو نمی تونست  هضم کنه. مدرسه ی  ما در طول ِ یک هفته از این رو به اون رو شده بود. البته نه به همین راحتی . هنوز کلی  کار داشتیم. ولی تا همین جاشم کلی دردسر داشتیم

اول این که هممون بد بخت شدیم. آره! وقتی برگشتیم خونه هامون، پدر مادر ها دمار از روزگارمون در آوردند. تو خونه ی ما؛ بابام منو از کامپیوتر محروم کرد .تلویزیون ممنوع. رسماً بد بخت شدم! بچه های مدرسه هم همین ها رو می گفتند. با اونایی که تلفنی حرف زدم، همه بد بخت بودند.اما اشکالی نداشت؛ می ارزید.


کلمات کلیدی: سلطانی
 
فرشتگان و شیاطین
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٦ 

فرشاد گیاه بان یک روز آمد پیش من و گفت آقا شما فیلم فرشتگان و شیاطین را دیده اید؟ من گفتم نه،‌ و او گفت من در انشای این هفته ام داستان فیلم فرشتگان و شیاطین را تعریف کرده ام. آن هفته قرار بود نامه ای بنویسند و فرشاد گیاه بان در قالب نامه، داستان این فیلم زیبا را تعریف کرده است. البته با کمی تغییر!

همیشه سینما مدیون ادبیات بوده است و آثار ادبی مورد اقتباس سینمایی قرار گرفته اند، اما ادبیات هم از سینما استفاده کرده است. هم در سبک نویسندگان جدید، که بیشتر تصویری می نویسند تا انتزاعی، و هم در این نوع اقتباس ها. ابراهیم گلستان هم کتاب اسرار گنج دره جنی را از بعد از ساختن فیلم آن نوشت. یعنی فیلمی که به ادبیات تبدیل می شود.

 

از: دفتر نگهبانان سویسی

به: پاپ کارلو ونترسای

شما مرا نمی‏شناسید ولی من شما را خیلی خوب می‏شناسم و می‏دانم که چکار کردید. بله پدر ونترسای من که در نهایت نامم را برای شما فاش خواهم کرد به شما می‏گویم بگذارید به آن کار شوم شما بپردازم بله همان قتل قجیع.


 
یک تمرین جدید
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٧ 

محمد امین دانش آموز ٢/٣ است. او این جلسه انشای جالبی خواند. اما همه به این نتیجه رسیدیم که آخر انشایش را خوب ننوشته است. بچه های کلاس پیشنهاد دادند انشای او را تا جایی که خوب است روی وبلاگ بگذاریم، و بچه ها آن را کامل کنند. می توانید انشا را تا آخر بخوانید و در قسمت نظرات، آن را در چند خط تکمیل کنید.

ساعت 7:10 دقیقه به مدرسه رسید. بعد سر صف رفت و وقتی که آقای ناظم اجازه داد ، سر کلاس رفتند. این زنگ زیست داشتند. معلم زیست ، وقتی که به کلاس آمد گفت:« سلام. خدا را شکر می کنم که در اول صبح در خدمت شما دانش آموزان خوب هستم و به درس جالب و شیرین زیست خواهیم پرداخت. خداوند ، حیوانات و جانوران و جانداران زیادی را آفرید و چیزهای زیادی را خلق کرد ، و انساننننننننن را در کمال زیبایی آفرید ، تا از همه ی این ها استفاده کند و  ... »

پسرک سرش درد می گرفت از این حرف ها چون این حرف ها را از اول سال هزار بار شنیده بود...


 
دانش آموزان در مسافران
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٥ 

هفتۀ گذشته، بچه های فعالیت آفرینش هنری به بازدید لوکیشن سریال مسافران رفتند و با پشت صحنۀ کار فیلم سازی آشنا شدند. (البته شیطنت و  عکس یادگاری و امضا گرفتن هم سر جای خودش بود). سعید آقای کلاس ما زحمت نوشتن گزارش این بازدید را کشیده خواندن آن خالی از لطف نیست و من دلم نیامد تغییری در آن بدهم و تقریباً دست نخورده آن را در اینجا می گذارم:

گزارش بازدید از لوکیشن(محل فیلمبرداری) سریال مسافران

قسمتی در زیر زمین، جلوی ماشین دری چوبی به داخل است. میز و صندلی و ال سی دی(LCD) یک جا برای استراحت ساخته است. تابلوهایی هم روی دیوار نصب شده است که چند گوسفند را در حال چرا نشان می دهد. اینجا همان کله پزی، محل فیلمبرداری است...

سعید با دقت همه چیز را یادداشت می کند


کلمات کلیدی: بازدید ، سعید